وبلاگ
High Hopes
نوشته‌ها
::  Im afraid of you and black eyes  ::

 
شبی که با اون مرتیکه ی مفنگی به صبح رسوندم ، یادم نمی ره.
صبح دندون هاش توی لیوان پر از آب، بغل اون تخت زپرتی جا مونده بود.


high hopes  ||  7:42 AM

گذشته‌ها


Snapped By: Aidin

© Copyright High Hopes