وبلاگ
High Hopes
نوشته‌ها
::  نامه ی شماره ی دو به سپیده:  ::

 
-میرداماد- بیست دقیقه است که پشت یک چراغ قرمز لعنتی گیر افتاده ام.
سرم در حال انفجار است.میخواهم از فرصتم استفاده کنم.کتاب کوچکی که تارخ
سه هزار ساله ی بشر را در صد صفحه خلاصه کرده است باز میکنم.اولین و آخرین جنگها.
تو فکر میکنی یادم میماند؟پلک چپم میپرد هی.میپرم از صدای بوق.سرهنگ مدام
مرا به شوخی میگیرد.زهرخندی به اجبار ِ موهای سپیدش میزنم و دوباره به ماشین های
پر از هیاهو خیره میشوم.یک چیزی کم است سپیده.و شاید آن چیز تو باشی.
نمیدانم.
سرم را خم میکنم روی کاسه دستشویی.بلند بلند سرفه میکنم.
چیزی در گلویم گیر کرده است.به اشک مینشیند چشم هایم.ساعت کوکی شش و نیم
عصر را نشان میدهد.حساب میکنم با انگشتانم که چقدر از من جلوتری.این همه
ساعت از من دوری.حتما حالا خوابیدی.شاید هم با سیگارت پشت پنجره ایستاده ای و
فکر میکنی.به چه چیز؟!حلقه ام روی انگشتم لق میخورد.روی وزنه میروم.دو کلیو کمتر از چهار روز پیش!!!
میخندم و میگویم خوش هیکلی هم بد دردیست.اما چشم هایم را چه کنم؟
دروغ های من همیشه مضحک ترین چیزیست که میتوان بافت.
خوشبختم سپیده.خیلی.این را وقتی میفهمم که دستهایم را دارم.میتوانم تا سر صبح
برایت بنویسم و بگویم.از چشنواره ای که نرفتم هنوز، گیر کرده است بیخ گلویم.از پسرکی که
دوستم دارد و نمیداند چگونه مرا به این باور برساند.از کتابهای تلنبار شده برای کنکور.
از زنگ های نزده و پیغام های نرسیده.از این آهنگی که اولش کسی غمگین سوت میزند.
تو میگویی چشم هایم را به روی این همه خوبی ببندم؟مگر من ...
امروز هم تمام شد.نه کسی آمد و نه کسی رفت.دنیا به همان بی مزگی روزهای گذشته اش
بود.تنها به امید خوابهایم میمانم و گرمی پتوی پشمی.


high hopes  ||  7:54 AM

گذشته‌ها


Snapped By: Aidin

© Copyright High Hopes