وبلاگ
High Hopes
نوشته‌ها
::  شهر آیینه ای  ::

 
من توی این اتاق با کمر پرت زمین میشم.تابلوی "شهر آیینه ای" توی اون اتاق میخوره
زمین.فقط یه میخ روی دیوار میمونه که یک شهر بهش آویزون بشه.میخهای روی دیوار و
میشمارم.میبینی چند تا شهر به صلیب کشیده شده؟یک،دو،سه،... اِ اِ این که شاملو ِ !
پس چرا قاطی شهرا دارش زدم؟چشماشو،داره بهم میخنده.دسته گلی که روی ماه
آویزون کرده بودم برمیدارم./تقویم دوم بهمن ماه و نشون میده/.گلها رو میبرم که بدم به
چشمهای استاد.آخه هنوز یخهاش آب نشده.(چشمهای آکواریومی).خطهای کتاب بینش
درهم میره.سفسطه ها توی هم غش میکنه."انسان اختیار داره و این یک امر بیدیهیه".
آخه من مگه شاخ دارم؟اگه آدم "میتونه" چرا شبها خوابش میبره؟میخوایی بگی باید
دعوات کنم وقتی وسط حرفهام صدای خرو پفت میاد؟آدم مختار؟! زکـــــــــــــــــــــی.
برفرض که "شهر آیینه ای" توی آبش ماه نیست.حتما خدای شهر خواسته خواب ماهی ها
از سرشون نپره.اونوقت من بشینم به این فکر کنم آخه کو عدالتت خدای شهر آیینه ای؟
میدونم که همه چیزو توی آب رودخونه کشیده.حتی چراغ دهمین اتاق اون برج نفرین
شده رو.حالا ماه نیست.ابری هم نیست که ماه بره پشتش قایم موشک بازی.منم
که بزرگ شدم حوصله ی این بچه بازیارو ندارم.میگی چیکار کنم؟

http://madeinbedroom.com/index.php?id=39


high hopes  ||  12:41 AM

گذشته‌ها


Snapped By: Aidin

© Copyright High Hopes