وبلاگ
High Hopes
نوشتهها
:: در
::
سرمو به شیشه ی بارون خورده میچسبونم.شیشه رو تا نصفه پایین میکشم.میزارم بارون و باد
بره لای چتری هام.عینکمم از چشمام برمیدارم تا مرده کش هایی که تند تند بوق میزنن، از کنارم
راحتر دور بشن.اینجوری ما به اطرافیانمون اجازه ی رفتن و گم شدن میدیم.دارم فکر میکنم.دارم
از فکرام باور میسازم.از باورام رویا.بعد یه چیز تیز میکشم روش و خط خطیش میکنم.
سعی میکنم به آخرین کتاب مزخرفی که خوندم فکر نکنم.حتی به تو هم فکر نمیکنم.چون اونوقت
گلو دردم بیشتر میشه.دارم فکر "در" شکسته ی اون آلونک لعنتیمو میکنم.از درایی که نمیشه
پشتش قفل موند متنفرم.انگار هر لحظه باید یکی بیاد.
دوباره آخرین فیلمی که ازش مونده بود نگاه میکنم.هزار بار به دوربین نگاه میکنه میگه: از این
مریضی که افتاده به جونم میترسم.7 کیلو توی این ماه کم کردم.اون آزمایش کوفتی هم جوابش
درست نیست.دوباره باید برم تیکه برداری.ترس توی چشماشو میکنه دستمال و میز آشپزخونه رو
باهاش دستمال میکنه.هی استکانها رو میشوره.یه وسواسه.یه درده.یه مرضه.
هی کات میشه.دوربین.به امید خنده ی بعدی توی صحنه ی بعدی.اما نیست.
دارم فکر میکنم.به این که اگه از آدمای دوروبرم یه فیلم بگیرم توی فیلم چند هزار بار به
واقعیت هایی که قراره اتفاق بیفته اعتراف میکنند.چند بار میترسند از آینده.از مرگ.از کم آوردن.
چند بار استکانها رو در ترس میشورن و آب میکشن؟
داره بارون میاد.دلم میخواد باد و بارون بره لای چتری هام.دلم میخواد تند تند دور بشم.
برم یه جایی که دوباره پیدام کنند و مجبور بشم نقشه ی فرار بعدیمو بکشم.این جوری به خودمون
اجازه ی زندگی میدیم.
high hopes ||
8:55 PM
Comment
گذشتهها
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
January 2006
February 2006
July 2006
Snapped By:
Aidin
© Copyright High Hopes